یکی پس از دیگری،
خیره به لبخندی که وجود نداشت، یا لبخندهایی که بودند و همچنان بی تغییر هستند.
دست هایی که جز ضرورت لمس نشدند.
زوم شده روی جزئیات زیبایی که آیا از دل می آیند یا درس داده شده ای!
صدای حزن آلودت....
فقط بنویس راست یا دروغ امضا کن.
می روم تا جایی که من بودم و تو ... و کلنجارهایمان، چیزی که از ما شدن عایدمان شد. به علاوه خنده هایی که به سختی زدم و لا به لای هم گم شدند. همه دوست داشتن هایی که در دلم لنگر انداختند و یکی یکی غرق شدند...
من رفتم ولی همیشه جا مانده بودم جایی که دیده نشدم. تمام لحظاتی که دفترم بسته شده بود، داستانم روی ورق های نانوشته با امواج بالا و پایین می رفت.
من جا مانده بودم و حالا تو می روی، با اینکه خیلی وقت است که رفته ای، هنوز می شناسمت. هنوز دلم برایت تنگ می شود.
کاش می دانستی، کاش گفته بودم، کاش گذاشته بودی...همه ناگفتنی ها را.
عین دیوانه ها نه! خود دیوانه ای هستم که زل زدم به عکس هایت، یکی پس از دیگری،
خیره به لبخندی که وجود نداشت، یا لبخندهایی که...
.
.
.
دلم برایت تنگ می شود.
آدمکهای بیهوده، تصاویر کوتاه سیاه و سفید، درختان عریان، غرق در مه، سرما، سرما، سکوت ... از قدم زدن در دنیای مردگان واهمه ای ندارم ، گویی به هیچ کس و هیچ جا تعلق ندارم... هنوز جانی مانند شعله کوچک سوسو می زند در من، وعده دیدارش روح را باز می دمد در من... همه وجودم درد می کند، ذهنم، احساسم، روحم ... نمی دانی چه درد بزرگی است درد نداشتن و درد کشیدن ...
هر روز می روم به آن باغ سبزی که خورشیدش ولو می شود، سایه ها برای عشق بازی جمع می شوند، پرنده ها نوای رهایی می خوانند و پروانه ها رقصان تاب می خورند، و من ... من ناگهان میبینم آفتاب تیره می شود بر همه چیز ... هاشور می زنم با سرپنجه آخرین نفس هایم در امتداد خیال ... در فرط سکوت گم می شوم ... کتاب قطور زندگی ام پر شده از خاطرات ...
باران که تکراری باشد
این باغ بی گنجشک می میرد
جا مانده ام، سال هاست که از قافله عقب مانده ام، ایستاده ام چشم در چشم آرزوهایی که نمی توان ازشان دل کند ... مادرم همچنان تشویقم می کند ... پدرم نمی داند جا مانده ام ... پدر بزرگ دوست دارد کنارش باشم ... اگر می شد نفس های آدمی را از او گرفت، من می دویدم
کاش می شد برگشت
به جایی که پیش از تو بدان تعلق داشتم
دلکم بی تاب است، من از تنهایی می ترسم، از گرگ های سیاه قصه ها، غروب مرا می سوزاند، از امروز تنها یادی باقیست، تو به یاد من می مانی؟ ذراتم جا مانده اند، دستانم تهی،
فراموش کردم خودِ من را،
خودِ تو ایستاده ام
تا آخرین شمارش معکوس
گاهی نگفتن، گفتنی ترین واژه هاست؛
در سکوت ممتد تو که در چشمهایت آرام می خوابد،
چقدر این واژه ها احمق اند!
*
همه ایستگاه ها را برایت گلی گذاشتم؛
هر کجای رویایم که پیاده شوی،
در آغوش تو آب می شوم
شاید پرواز همین باشد.
*
امروز از موکول دیدارها به فردا نمی ترسم،
می ترسم فردا که می آیی من دیگر نباشم.
*
گله هایم از کیست یا از چیست؟
از آن خیابانی که به هیچ جا نمی رسد...
از آن کوچه بن بستی که انتهای آن یک بوسه در انتظار ماست...
یا از نامه های ننوشته شده برای تو...
راستی می دانی از تو نوشتن و پست نکردن چقدر اشک می برد؟
اشک از همین چشمهایی که خشک شد،
از انتظار، انتظار و چندباره باز انتظار.
*
شیرینترین قصه های تلخ دنیاست،
این همیشه نبودنت و بودنت با من.
کاش قصه نبودیم،
مانند این عشق های خیابانی که صبح به دنیا می آیند و شب می میرند.

.
دستم به قلم می رود؛
کاغذها قهر می کنند، واژه ها ناز!
وقتی دیگر اسمی از تو نیست.
*
می نویسم برای تو!
بنام تو!
من که در گریزم از من.
*
تمام روزهای قشنگم را برایت پست می کنم،
در عوض
مداد رنگی هایت را قرض می کنم!
*
می خواهم در شبهایم ماه بکشم
تا از پنجره ام بیاویزم.
راستی!
ماه من پشت کدام ابر پنهان شد و مرا جا گذاشت؟!
ستاره نمی کشم، ابر هم نه؛
دامنم پر از ستاره هاییست که ریختند.
خود کم از ابر ندارم،
شاید کمی سخت تر...
*
دریا را این بار آرام می کشم؛
تا اگر باز صدفت را به آن سپردی،
امواج آنرا دور نبرند.
*
مداد سیاهت را نمی خواهم!
بالاتر از سیاهی، رنگ سایه های شب های بی تو اند.
*
برای قفست پرنده ای زیباتر و مهربانتر می کشم
و به او می گویم؛
رهایی چه واژه پوچیست،تا وقتی اسیر توست.
*
خواب هایم را کمی رنگین می کنم،
بلکه کمتر بهانه ات را بگیرند.
*
جای دلم را خالی می کشم،
حوض را پر از ماهی،
آسمان را آبی،
هوایم را آفتابی
آنقدر به گل علاقه داشت که نگذاشت آفتاب آنرا نوازش و آب در وجودش بازی کند...
این خودخواهی محض نیست؟!
...
واژه ها گاه مبهوتند،
واژه ها گاه می خندند،
گاه می گریند،
واژه ها رنگ دارند،
به شکل فریاد و سکوتند،
واژه ها در دل من عاجزند.
...
حرف بی ربط: چند وقته یه پرنده دم خونمون از ساعت 12 شب می زنه زیر آواز! 
گر تو سبزی سبزم،
گر تو شادی شادم،
من ز شیرینی تو فرهادم.
وطنم، ایرانم،
عید آن روز مبارک بادم که تو آبادی و من آزادم ...

خدایا نمی دونم چی شد که لحظه سال تحویل دعا یادم رفت، و واقعا یادم رفت...
هر لحظه می گذرد، یادی از تو ورق می زند در دیدگانم
به او می نگرم و جایش خودم را می بینم و جایم تو را
اشک التماس جاری می شود
روح من برای انتقام از من در او دمیده
قطار آرزوهام به تونل سیاه ابدی رسیده
او را می شنوم و به تو گوش می دهم
می جویمش تو را و باز می جویمش
ناامیدانه و با امید، تکرار و تکرار، خستگی ناپذیر
تو کیستی؟غریبه آشنا یا آشنای غریبه نما؟
تو خودت بودی و خودت،
و گناهت هم همین بود شاید!
کاش ثانیه ها عاشق می شدند،
کاش دستم می رسید به ثانیه ها و
چنگشون می زدم،
می شوندم هر کودومو سرجاشون!
می دوم،
به امید آن روز که به ثانیه ها برسم.
همانطور که می دوم از تولدم فاصله بگیرم.
کاش ثانیه ها رو می شد قمار کرد.
کاش ثانیه ها عاشق می شدند،
می موندند، گذر نمی کردند
به سرعت!
اکسکیوز _ واقعا وقت ندارم ، حتی گاهی وقت فکرکردن هم ندارم.
تصمیم داشتم اینجارو زودتر از اینا آپ کنم اما.... کار و دانشگاه!
دانشگاه _ از اون اولش نه که با اشتیاق زیاد رفتم و اصلا هیچیش تو ذوقم نزد ، الآنم ... خوش می گذره مخصوصا که بچه ها در تمام فعالیت های شاد حضور گسترده ای دارن!
حتی وقتی قضیه سیاسی هم می شه. مثه اون موقع که امتحانارو کنسل کردن ، مثه همین عکس که می بینید اما ... اطلاعات بیشتر در ادامه مطلب
در پرانتز: تولد دکترم در انزوا و بی سرصدا گرفتن!

کار _ دوسش دارم چون همکارامو دوس دارم ،حتی مستر J رو (مدیر پروژه ام) _ دانشجوی ستاره دار ، از اونا که نه خدا کنه رو دور باشه نه خدا کنه صبح از اون دنده بلند شده باشه به هر حال گیراش بیشتر شامل حال میس S (همکار و دوست صمیمیم)میشه. میس S هم حسسسسسسسساس! مستر K (جناب سرهنگ! آخه سربازه،گاهی با لباس پادگان میاد بچه ها اذیتش می کنن) با من تو یه فاز کار می کنیم مثلا ولی اکثرا نیست
اما خب وقتی هم نیست SMS و زنگاش هست! یا مستر V که نبینیش با حرف هایی که می زنه فکر می کنی با یه آدم چاقالو با لپای آویزون که دائم هم پره طرفی!
از موقعی که می شناسمش می خواسته تو شرکت بساط صبحونه را بندازه... اطلاعات بیشتر در پست های بعد
زندگی من شده ریسکی و آرتیستی ... نه ببخشید!
زندگی من شده همین، صبح می رم شب میام. نمی دونم با این همه درسی که رو هم تلمبار شده چیکار کنم! خیلی خوبه که سرم گرمه ، این جوری کمتر به نبود برادرم فکر می کنم. کی فکرشو می کرد با رفتن آرین که از همه ساکت تر و آرومتره خونه انقدر خلوت بشه. دیگه کسی نیست سر فوتبال بزنیم تو سر و کله هم ، اگه بود چقدر باختن منچستر به لیورپولو به رخم می کشید. دلم براش یه ذره شده. سعی می کنم کمتر به مامانم نگاه کنم که نفهمم چقدر لاغر شده.
حالا اینارو بی خیال ، حقوقم که یه هفته عقب افتاده بود و دیگه داشتم نگران می شدمو دادن!الآن خوشحالم
تازگیام یاد گرفتم با ماشین یه جوری ترمز کنم قیییییییییییییژژژ صدا بده ، اونم خوشحالترم می کنه! 
این روزا به این خیلی فکر میکنم ؛ استقلال ، استقبال ، استقرار!
استقبال روح الله حسینیان از سبزها ----> کلیک ادامه مطلب
کلیک بیانیه چهاردهم: سیزدهم آبان میعادی است تا از نو به یاد آوریم که در میان ما مردم رهبرانند.
ادامه مطلب