آخرین شمارش معکوس...

آدمکهای بیهوده، تصاویر کوتاه سیاه و سفید، درختان عریان، غرق در مه، سرما، سرما، سکوت ... از قدم زدن در دنیای مردگان واهمه ای ندارم ، گویی به هیچ کس و هیچ جا تعلق ندارم... هنوز جانی مانند شعله کوچک سوسو می زند در من، وعده دیدارش روح را باز می دمد در من... همه وجودم درد می کند، ذهنم، احساسم، روحم ... نمی دانی چه درد بزرگی است درد نداشتن و درد کشیدن ... 

هر روز می روم به آن باغ سبزی که خورشیدش ولو می شود، سایه ها برای عشق بازی جمع می شوند، پرنده ها نوای رهایی می خوانند و پروانه ها رقصان تاب می خورند، و من ... من ناگهان میبینم آفتاب تیره می شود بر همه چیز ... هاشور می زنم با سرپنجه آخرین نفس هایم در امتداد خیال ... در فرط سکوت گم می شوم ... کتاب قطور زندگی ام پر شده از خاطرات ... 

باران که تکراری باشد

این باغ بی گنجشک می میرد

جا مانده ام، سال هاست که از قافله عقب مانده ام، ایستاده ام چشم در چشم آرزوهایی که نمی توان ازشان دل کند ... مادرم همچنان تشویقم می کند ... پدرم نمی داند جا مانده ام ... پدر بزرگ دوست دارد کنارش باشم ... اگر می شد نفس های آدمی را از او گرفت، من می دویدم 

کاش می شد برگشت

به جایی که پیش از تو بدان تعلق داشتم

دلکم بی تاب است، من از تنهایی می ترسم، از گرگ های سیاه قصه ها، غروب مرا می سوزاند، از امروز تنها یادی باقیست، تو به یاد من می مانی؟ ذراتم جا مانده اند، دستانم تهی،

فراموش کردم خودِ من را،

خودِ تو ایستاده ام

تا آخرین شمارش معکوس

/ 5 نظر / 27 بازدید
سید علیرضا رئیسی

با سلام و عرض ادب و احترام بسیار مطلب زیبا و دل پسندی بود ممنون از شما اگر لایق دونستی خبرم کن در آپ های بعدی ارادتمند سید علیرضا رئیسی گرگانی

محمد

salam khobi khaili monazamo dagige webloget behet tabrik migam sadaf jan

مومو

فکر می کردم که گنجشک ها قدیمی شدند از یاد رفته اند اما یکی به یکباره پیدا شد و زیک زاک چرخی زد و آمد نشست روی کاغذ دفترم در دم ترسید از حرکت قلمم زیر پایش ورق خوردصفحه دفترو پریشان دوباره زیک زاک چرخی زد و پر کشید و رفت ...... شهاب مقربین

علی

خوندن یه پاراگراف از پستت، نگاه کردن به عکس پروفایلت و شروع پاراگراف بعدی..

هانیه

متن بارانی شما خیلی قشنگ بود.ممنون